رمان همسر اجباری قسمت اول



راهنمای استفاده از کد QR



جلد اول


داستان دختری طرد شده …که ناخواسته قربانی شده ی یک دسیسه شیطانیست و

به یک باره از دنیایی به دنیای دیگر تبعید میشود دنیایی که هیچ سنخیتی با رویا های او ندارد…دنیایی که خلاصه میشود در یک مرد…مردی مغرور و عاشق …که در دلش جایی برای آنا ندارد و…

ژانر : عاشقان


 


نویسنده جوزف رود ترجمه ی اینترنتی”,”منبع سایت http://www.beytoote.com

منبع :  سایت بیتوته


دانلود رمان حس پنهان چکاوک به قلم ا.اصغرزاده خلاصه: بـنامِ‌او سلام…قبل از هرچیزی میخوام ازتون تشکر کنم که وقتتونو که باارزش‌ترین چیز برایِ …

دانلود رمان سراب مقدمه : قطره های باران به شیشه ضربه می زد و بخار روی شیشه می نشست .. قطره ها که …

دانلود رمان به تنهایی رها را به قلم شایسته نظری خلاصه: رها دختری هنرمند و آرام است. کمی از ناراحتی قلبی رنج می …

دانلود رمان به شکوه عشق سوگند را به قلم شکوفه شهبال رمانی فوق العاده جذاب و عاشقانه خلاصه: پریسا و مهسا دوخواهر ن …

دانلود رمان بنواز دلم را به قلم فرنوش گل محمدی رمانی فوق العاده جذاب و عاشقانه مقدمه: “جایی میان تاریک و روشن مهتاب حواله …

دانلود رمان رمان طعم خون  به قلم فرزانه شفیع پور رمانی فوق العاده جذاب و هیجانی با چاشنی عاشقانه و کمی …

دانلود رمان قسم به عشق به قلم زیبای فاطمه سودی #قسم_به_عشق به قلم: فاطمه ســــــــــودی #عاشقانه_همخونه_ای_اجتماعی هاتف پراز خشم…… پراز عصیان….. پراز انتقام به …

دانلود رمان برگی افتاد نورا یادآور خاطرات تلخ و شیرین نه چندان دوری برای ونداد است. خاطراتی که به گوشه ذهنش …

دانلود رمان سازغم به قلم یسنا رمان از تو دورم از نویسده همین رمان که قبلا بصورت فروشی موجود بود الان …

رمان اشک نقره ای به قلم شکیبا پشتیبان زیباترین حکمت دوستی عشق نیست. اعتماد است. پس مواظب باشیم با یک اشتباه …

خلاصه : پاییزه دختری از خانواده ای متعصب و سختگیر است که برای فرار از فشارهای پدر و برادرها تصمیم به …

دانلود رمان رز سرخ جلد ۲ به قلم زهرا علیپور دوستانی که از طریق کانال این رمان رو دنبال میکردن باید …

جلد دوم عاشقتم دیوونه به قلم حانیا بصیری بالاخره منتشر شد دوستانی که از طریق انجمن و کانال این رمان رو …

رمان تو بزن تا من برقصم خلاصه   منم آن رقاص پر آوازه و فتانه ی شهر… چشم ها دنبالم کشیده و هر مردی …

دانلود رمان گلی در پیچک آتش و عشق رمان بسیار زیبا و پر محتوا   هرگونه استفاده از متن فایل به صورت …

دانلود رمان رفت اما این پایان نیست خلاصه نفس دختر ای که از کودکی در عمارت تهرانی ها بزرگ شده … عاشق …

دانلود رمان دلی نمونده بشکنی رمان دیگر از رمان بسیار زیبای مردها عاشق نمیشوند مقدمه حتما همه شما فیلم های ترسناک دیدین ۹۰ …

دانلود رمان فریب خورده بسم تعالی هر وقت دلتنگم و نگران به خودش پناه می برم. امروز هم از اون روزهاست، خیلی …

دانلود رمان برده عشق بنام خدا نام کتاب: برده عشق ژانر: عاشقانه و پلیسی نویسنده: کلثوم(گلی) حسین ست. پر پروازم را گسسته ولی… من آن بید …

دانلود رمان معجزه وصال خلاصه : #معجزه_وصال ساره بزرگترین فرزند خانواده بعد از فوت پدر مجبور می‌شود، نان‌آور خانه شود. به همین دلیل …

دانلود رمان عاشقانه غرور شکستم در مقابل غرورت به قلم فرشاد لوزعی   خلاصه الینا دختری با جسه ی خیلی ظریف و قدی کوتاه، که به خاطر شش ماهه بودنش و همایت نشدنش از …

رمان صوتی تاکسی به قلم حدیثه اسماعیلی و با اجرای بی نظیر ضحی رحیمی خلاصه ای از رمان صوتی بسیار زیبا تاکسی داستان درباره دختر نوجوانیست که فکر می کند تمام آدمها …

دانلود رمان عاشقانه دلباخته به قلم فائزه محمدنژاد   خلاصه عشقى بین رادوین و آنلى که با مخالفت شدید پدر دختر مواجه مى شن و دختر را مجبور به ازدواجى اجبارى مى کند. اما زندگى …

دانلود رمان سراب مقدمه : قطره های باران به شیشه ضربه می زد و بخار روی شیشه می نشست .. قطره ها که از تن شیشه فرو می ریختند تمام گرد و غبار …

دانلود رمان عاشقانه دخترک به قلم نازلی   خلاصه دلم برایِ دخترکِ درونم تنگ شده دخترکی که بایک لواشک و عروسک ، ذوق می کرد یا دغدغه ی روزانه اش ، رنگِ لاکِ ناخون هایش …

دانلود رمان عاشقانه آنالی به قلم ضحی رحیمی   خلاصه باسرگذشتی جالب و خواندنی.. شاید توان درک کردن این دختر و عقایدش کمی سخت باشد. این رمان داستان دختری به این اسم را …

دانلود رمان عاشقانه آسمان آبی دلم به قلم رها   خلاصه این رمان درباره زندگی ادم هاییست که در همین شهر، کنار ما و مثل ما زندگی می کنند. داستان شادی و غم …

داستان کوتاه پاییز به قلم رقیه امجدیان   به نامِ پادشاه فصل ها داستان کوتاه : پاییز # نویسنده : رقیه امجدیان *** ( کاربر رمان های علی غلامی ) شروع به دویدن کرد ‌‌‌… دو دور …

دانلود رمان به تنهایی رها را به قلم شایسته نظری خلاصه: رها دختری هنرمند و آرام است. کمی از ناراحتی قلبی رنج می برد. یک روز در مغازه ی تجهیزات هنری با مردی در حد …

دانلود رمان عاشقانه رخ به قلم و.رحیمی   مقدمه صبر کن صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو .. یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو …. ای کبوتر به کجا قدر دگر …

داستان کوتاه بام های برف خورده به قلم میم سادات زمستان رخت سفر بسته بوداما انگار قصد دلکندن و رفتن را نداشت هر روز که می گذشت هوا سرد و سرد …

دانلود رمان عاشقانه رخ به قلم و.رحیمی   خلاصه {شنیدی میگن چه دردی میکشه ادمی که با سایه اش درد ودل میکنه وقتی هوا ابریه؟؟؟؟ ساده از این جمله نگذر، شاید زندگی فرصت دیوونگی …

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.

تمامی حقوق مطالب وب سایت رمانکده محفوظ و هرگونه کپی برداری از آن بدون ذکر منبع ممنوع می باشدهر گونه استفاده از کتابهای قرار داده شده بر روی نگاه دانلود به هر نحوی (انتشار از طریق اپلیکیشن های موبایل، کپی بر روی سایت و وبلاگ ها حتی با ذکر منبع و…) ممنوع می باشد و با متخلفین طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای برخورد می شود. و تیم رمانکده هیچ گونه رضایتی از قرار دادن فایل رمان ها در تلگرام و …. ندارد و از نظر اخلاقی کار صحیحی نیست.©

دانلود کتاب، دانلود آهنگ، دانلود برنامه، دانلود فیلم آموزش، دانلود کتاب pdf، دانلود رمان، دانلود نرم افزار، صیغه، همسریابی، آموزش زناشویی و جنسی، شب زفاف، فرکانس شبکه، فرکانس ماهواره

شهریور ۱۸, ۱۳۹۷


بازی انفجار آموزش بازی انفجار به همراه ترفند ها آپدیت شهریور ۹۷

تیر ۱۶, ۱۳۹۷


دانلود کتاب آیین نامه رانندگی کتاب آیین نامه رانندگی چاپ جدید ۹۷ پایه های دوم و سوم لینک دانلود کتاب قرار گرفت

مرداد ۱۵, ۱۳۹۷


دانلود برنامه افزايش فالوور اينستاگرام نرم افزار بالابردن فالوور هاي اينستاگرام براي اندرويد و آي او اس برنامه براي اندرويد قرار گرفت  

مهر ۲۵, ۱۳۹۷


سایت همسریابی سایت ازدواج (همسریابی) موقت و دائم

مهر ۲۴, ۱۳۹۷


دانلود آهنگ برای باشگاه آهنگ های ایرانی و خارجی برای  باشگاه بدنسازی ، ایروبیک ، رزمی ، پارکور زنان و مردان آهنگ های خارجی بروز شده در پاییز ۹۷


تمامی حقوق این وبسایت متعلق به پونل می باشد.




“آینده در دستان شماست


زیبایی هایی که هنوز ندیده اید


میکس فوق العاده زیبا از آهنگ دل را ببین با صدای علیرضا افتخاری و سفر های مقام معظم رهبری به شهر های مخطلف کشور (زاهدان-زنجان-بم) که چیز پر مغز و قشنگی از آب در آمده حتماً ببینید…

موسسه تدوین آثار و نشر اخلاقیات شهدای شهرستان زرند

مداحی مهدی اکبری کاش بودی کرببلا برادر بی حرمم حسن جان


در آپارات شما قادر خواهید بود ویدئوهای خود را با دیگران به اشتراک بگذارید و از اخبار رویدادها اطلاع پیدا کنید.

آرشیو هزاران فیلم وسریال ایرانی و خارجی


آرشیو انیمیشن و فیلم های مناسب برای کودکان


مسئولیت محتوای ویدئوها و هرگونه پاسخگویی به ادعاهای مطروحه توسط اشخاص حقیقی و حقوقی با منتشر کننده است و آپارات هیچگونه مسئولیتی نسبت به آن ندارد.



نظر شما درباره ی داستان “آرام” چیست؟



نتیجه نظرسنجی


داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان

فارسی شده توسط همیار وردپرس



 


بابا-چه خبرتونه صداتون و تو خونه من نبرین بالا من اجبارش نکردم خودش خواسته بهراد-غلط کرده دختره بیشور مگه دست خودشه بهار کدوم گوری بیا ببینم بابا-بهراد مراقب حرف زدنت باش با خواهرت درست صحبت کن بهرام-نه بابا بذار من باید تکلیفمو با این دختره خیره سر روشن کنم واسه من سرخود تصمیم میگیره صدای پاشو که به اتاق نزدیک میشد میشنیدم با برخورد در به دیوار از جا پریدم همونطور که بهرام یه قدم جلو میومد من میرفتم عقب -واسه من بزرگ شدی ؟ها؟واسم تصمیم ازدواج میگیری دختره ی اشغال حالیت میکنم کمربندی که دستش بود اورد بالا من از بس عقب رفته بودم خورده بودم تو دیوار با ترس داشتم بهش نگاه میکردم

با اولین ضربه ای که زد دادم رفت هوا


-باباااااااااااااااااااااا اا بابا-بهرام به خدا قسم به روح بنفشه قسم دستت بهش بخوره من میدونم باتو تمام حرمتارو میشکنم بهرام با نفرت نگاشو ازم ن که رو زمین افتاده بودم و گریه میکردم گرفته و ازخونه زد بیرون بابا اومد بغلم کرد سرمو گذاشتم رو سینه بابا و ازته دل زار زدم -گریه نکن دخترم دستش بشکنه که روت بلند شد ،گریه نکن عزیز دلم اون شب گذشت بابا به سپهری رضایتش و اعلام کرده بود از اونروز تا حالا نه بهرام تحویلم میگرفت نه بهراد خیلی احساس بدی داشتم قرار بود امشب سپهری بیاد خونه تا بابا صحبتاشون و بکنن توی اتاقم نشسته بودم به بدبختیام فکر میکردم -ابجی به باران نگاه کردم -میشه بغلت بخوابم ؟ -چرا؟ -نمیدونم ولی خیلی میترسم دستامو باز کردمو بارانم اومد تو بغلم اروم خوابید موهاش و از جلوی صورتش زدم کنار قیافش تو خواب خیلی معصوم میشد عینهو فرشته ها مگه من میتونستم یه روزم ازین فرشته کوچولو دور باشم

 


سپهری امد بابا صدام کرد رفتم تو اتاق و سپهری باهمون مردی که اونروز باهاش بود اومده بود با نفرت بهش نگاه کردم هردوتا منتظر بودن بهشون سلام کنم ولی من با نفرت صورتمو ازشون برگردوندم رفتم اشپزخونه تا براشون یه چیزی بیارم کوفت کنن وقتی سینی چایی رو جلوی سپهری گرفتم اروم طوری که فقط من بشنوم گفت -ادمت میکنم دختره چموش -منم وا میستم نگات میکنم بعدم رفتم کنار بهراد و بهرام که با خشم نگاشون میکردن نشستم با خداحافظی کردن و بلند شدن همه به خودم اومدم قرار محضر و گذاشته بودن قرار بود بعد عقد اونم از شکایتش بگذره موقع رفتن سپهری برگشت طرفم و گفت -خداحافظ عزیزم فردا میبینمت با حالتی که معلوم بود ازش متنفرم بهش نگاه کردم که پوزخندی تحویلم دادو رفت بیرون فردا قرار بود عقد کنم و برای همیشه ازین خونه برم وبغضم گرفته بود شب تا صبح نخوابیدم قرار نبود امروز برم مدرسه بابا زنگ زده بود و گفته بود حالم خوب نیست بلند شدم رفتم صبحونه رو اماده کردم بعد خوردن صبحانه اماده شدم سپهری ساعت 10 میومد دنبالمون الان 9 بود باران و بابا صبح گذاشته بود مهد کودک بهرام و بهرادم قرار نبود امروز برن شرکت مانتوی مشکیم و با شلوار لی سفیدم پوشیدم یه شال سفیدم سرم کردم حوصله ارایش نداشتم از اتاق زدم بیرون روی زمین روبه روی تلویزیون نشستم زنگ و زدن صبرکردم باباشونم بیان بعد همه باهم بریم اخر از همه از خونه زدم بیرون بابا جلوی ماشین نشسته بودو من و پسارم عقب نشستیم اونم راه افتاد سمت محضر بله رو دادم

با شرطایی که محضر دار جلوم گذاشته بود که باید میخوندمشون امضا میکردم اشکام سرازیر شد پسره ی بیشور،شرط گذاشته بود بعد ازدواج حق ندارم هیچکدوم ار اعضای خانوادم و ببینم حق طلاق بااون بود مهریمم سه تا سکه گذاشته بود بدون هیچ حرفی امضا کردم و برگه هارو دوباره تحویلش دادم جلوی در خونه نگه داشت باید میرفتم وسایلام و جمع میکردم و باهاش میرفتم

 


بااشک پیاده شدم دوییدم تو اتاقم و در و بستم و زار زدم و وسایلام و جمع میکردم

 


 


 


بعد اینکه جمع کردن وسایلم تموم شد رفتم بیرون همه پشت در اتاقم جمع شده بودن رفتم تو بغل بابام و دوباره گریه کردم که بابام همراه من اشک میریخت بعد بابا رفتم تو بغل بهرام بعد اونم بهراد دلم برای همشون خیلی تنگ میشد باران کوچولومم که مهذ بود یعنی دیگه نمیتونستم ببینمش؟ باگریه اومدم بیرون رفتم سمت ماشین برگشتم دوباره طرفشون با گریه نگاشون کردم باید میرفتم اگه یه خورده دیگه میموندم نمیتونستم ازشون دل بکنم سریع سوار ماشین شدم و در بستم سعی میکردم صدای هق هقم در نیاد این سپهریم هرچند دقیقه بر میگشت و با پوزخند نگام میکرد با دادش از جا پریدم -بس دیگه سرم رفت همش زار میزنه دستمو گرفتم جلوی دهنم و صورتمو برگردوندم سمت شیشه و بیرون و نگاه کردم نمیدونستم داره کجا میره بعد 30 min جلوی یه خونه نگه داشت -پیاده شو اروم از ماشین پیاده شدم قدم به زور تا سر شونش میرسید پشت سرش راه افتادم درو که باز کرد کنار واستاد تا من اول برم نگاش کردم -برو تو اروم اومدم تو اوووووووووووووووووووووووه چه حیاطی بود قسمت راست حیاط یه استخر بزرگ بود و قسمت چپشم یه الاچیق بود که وسط چمن ها ساخته بودنش با صدای پارس سگی که داشت بهم نزدیک میشد به خودم اومدم جیغ کشیدم و دوییدم طرف سپهری و پشتش قایم شدم -بشین سالی یه سگ سیاه شکاری بود خیلی بزرگ و وحشتناک بود -بیا کاریت نداره با ترس دنبالش راه افتادم و سعی میکردم کنارش راه برم تا از دست این سگه درامان باشم در خونه رو که باز کرد دیگه فکم افتاد یه خونه دوبلکس خیلی شیک اولل تا وارد میشدیم یه اشپزخونه اپن خیلی بزرگ روبه روت بود جلوش یه سالن بزرگ بود که توش مبلای سفید و مشکی چیده بودن با یه ال ای دی بزرگ که به دیوار وصلش کرده بودن

رو دیوارام عکسای سپهری رو وصل کرده بود اوه چه عکسایی بود عجب جیگری بود این و ما خبر نداشتیم -اگه دید زدنت تموم شد بیا بریم بالا با ترس نگاش کردم که اهمیتی نداد و راه افتا به سمتت بالا ناچارا پشت سرش رفتم بالام دقیقا یه سالن داشت نصف سالن پایینی که با مبلای بادمجونی چیده شده بود

 


سه تا اتاق تو سالن بالا بود در یکی از اتاق رو باز گذاشت و گفت برو تو رفتم داخل یه اتاق با رنگ قرمز یه تخت دونفره با روتختی قرمز با یه میز ارایش قرمز رنگ که دقیقا جلوی تخت بود وجود داشت خیلی اتاق بزرگی بود -بیا اینم اتاقمون چیییییییییییییییییییییییی ییییییییی؟اتاقمون؟نه پ دختره خنگ این تورو خواسته که بری تو یه اتاق دیگه بخوابی !عاشق چش و ابروم که نشده بگه برو یه اتاق دیگه

بهش نگاه کردم که با بیخیالی داشت دکمه های بلوزشو باز میکرد -من…..من باید اینجا بخوابم؟ سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم -اره -ولی…. -ببین دختر خانوم اینجا نیومدی مهمونی اوکی؟تو زن منی پس هرجایی که من میخوابم باید توهم بخوابیافتاد؟ فقط نگاش کردم که دستشو بردو کمربندش و باز کرد سریع برگشتم و چشام و بستم که صدای قه قهش و از پشت سرم شنیدم سریع از اتاق اومدم بیرون -کجا رفتی؟ واستادم ولی برنگشتم -بیا اینجا ببینم داشتم مثل بید میلرزیدم برگشتم طرفش -بیا کاریت ندارم فقط میخوام کمد لباساتو نشونت بدم با شک نگاش کردم وراه افتادم سمت اتاق در کمدی که تو اتاق بود و باز کردو بهم نشون داد -بیا لباساتو اینجا بذار

 


 


 


سرمو تکون دادم و بهش نگاه کردم -هان؟ -هیچی -چرا اینطوری نگاه میکنی؟

-خوب….چیزه….میگم نمیشه من یه جای دیگه به خوابم همچین دادی زد که چسبیدم به سقف -گفتمممممممممممممممم نههههههههههههههههههه یعنی نه خوشم نمیاد یه حرف و چند بار تکرار کنم اروم گفتم -خوب بابا حالا چته روانی؟ ولی متاسفانه شنید -چی گفتی؟ با وحشت بهش که داشت جلو میومد نگاه کردم ولی کم نیاوردم -همونی که شنفتی -نشنیدم یه بار دیگه بگو -اون دیگه مشکل خودته برو خودت و بیا دکتر نشون بده بعدم خواستم بیام بیرون که دستمو از پشت گرفت و پیچوند -اخ اخ ولم کن بیشعور -گفتم ادمت میکنم نگفتم -تو برو اول خودت و ادم کن فشار دستشو بیشتر کرد دیگه اشکم در اومده بود چه زوریم داشت -ولممممممممممممم کن -اگه نکنم؟ ای دستم ولم کن -خواهش کن -جیغ میزنم -بزن اینجا هیشکی صداتو نمشنوه -تورو خداااااااااااا -اهان حالا شد دستمو ول کرد و رفت پایین اروم نشستم رو زمین زانوهام و بغلم گرفتم سرمو گذاشتم روشون و زار زدم انگار تازه یادم افتاده بوده چه غلطی کردم دلم واسه تنهایی خودم سوخت اگه بابا بود حتما میکشتتش که دستش و رو دختر عزیز دردونش بلند کرده همونجا نشسته بودم گریم بند اومده بود خوشم نمیومد برم بشینم ور دلش با صدای نکرش که به پایین اومد بیشتر ازقبل ازش بدم اومدم تموم مردونگیش به زورش بابا مگه میشه به اجبار به عقد کسی در بیای -هوی بهار پاشو بیا پایین یه چیزی بده بخوریم هوی تو کلات بیشعور مگه من اشپزتم خودت یه چیزی درست کن و کوفت کن بچه پررو انگار داره با کارگرش حرف میزنه -مگه دروغ میگم؟ با صداش که کنار گوشم بود پریدم هوا با گیجی نگاش کردم -هان؟ -فکر کردی من واقعا عاشقتم که باهات عروسی کردم نه کوچولو تو فقط واسم مثل یه اسباب بازی میمونی کامران به هیچ دختری دل نمی بنده یعنی هنوز اینقد احمق نشده که به دخترا اعتماد کنه حالام پاشو یه چیزی درس کنم بخورم با بداخلاقی جوابشو دادم -من اشپزی بلد نیستم -ااااا،ولی بابات که خیلی از دست پختت تعریف میکرد -الکی تعریف میکرد شونش و انداخت بالا و گفت پس از گشنگش بمیر عروسک برو بابا دلت خوشه !هان پس الان فهمیدم اسم جناب کامرانه عجب کشفی کردم برو بابا دلت خوشه خوبه خودش گفت اسمش کامران حالا هرچی بره به جهنم اخخخخخخخخخخخخخخخخخ که چقد خوابم میومد رفتم رو تخت دراز کشیدم وای که چقده نرم بود به سه نرسیده خوابم برد با احساس حرکت چیزی رو صورتم از خواب بیدار شدم با گیجی به اطرافم نگاه کردم با دیدن عزراییل یا همون کامران بالای سرم به خودم اومدم و سریع اخم کردم -هان به چی نگاه میکنی؟ -به تو چه دارم به اسباب بازی جدیدم نگاه میکنم -من اسباب بازی تو نیستم -چرا هستی چون من تورو از بابات خریدم -خفه شو -هوی هوی مراقب حرف زدنت باش وگرنه میگیرم لهت میکنم -اگه مرد بودی هی زورت و به رخ من نمی کشیدی یه لبخند بدجنسانه ای بهم زد -در مردیم که شکی نیست مسخوای بهت نشون بدم چشام و از شدت خشم بستم و از روی تخت بلند شدم -ااا،کجا رفتی تازه میخواستم بهت ثابت کنم مردیم فقط به زورم نیست بعدم شروع کرد به خندیدن -رو اب بخندی نمکدون هنوز لباسای بیرونم تنم بود حتی شالمم در نیاورده بودم رفتم تو اشپزخونه صدای شکمم بلند شده بود ای کوفتتتتتتتتتتتت بخوری ظرفای یه بار مصرف خالی که معلوم بود اقا از بیرون واسه خودشون غذا گرفتن روی میز نهار خوری بود در یخچال و باز کردم خدارو شکر توش همه چیز بود بعد اینکه یه چیزی خوردم بدون توجه بهش رامو گرفتم و رفتم بالا شب شده بود و موقع خواب قلبم داشت از جا کنده می شد وای خدایا خودمو دست تو میسپارم این پسره نیاد کرم بریزه با باز شدن در دیگه فکر کنم دیگه سکته هرو زدم یه گوشه تخت کز کرده بودم کامران بدون توجه بهم تی شرتش و در اورد و بایه شلوارک روی تخت دراز کشید وقتی دید من هنوزم با لباس بیرون نشستم و تکون نمیخورم با تعجب تکونم داد و گفت -هوی زنده ای؟ -هوی تو کلات تا حلوای تورو نخورم نمی میرم -اوفففففف حالا بگیر بخواب بابا -نمیخوام -به جهنم تا صبح بیدار باش سر وصدا کنی من میدونم با تو فمیدی -ها -زهرمار تو جیگرت -اه بمیر بابا خوابم میاد بعدم پتورو کشید روش و خوابید

 


 


 


خوش به حالش چقدر راحت میتونست بخوابه دلم هوای باران و کرده بود یاد دیشب افتادم که تو بغلم خوابیده بود امشب کجا خواب بود حتما رفته بود پیش بابا دلم هوای خونه رو کرده بود شروع کردم اروم اروم گریه کردم خیلی تلاش کردم صدای هق هقم بلند نشه ولی با بلند شدن کامران فهمیدم که اشتباه کردم -باز چته چرا داری گریه میکنی؟اگه گذاشتی کپه مرگمو بذارم چته؟ با مظلومیت تمام نگاش کردم و گفتم -دلم واسه خانوادم تنگ شده اوفیییییییییییییی کرد وبا لحن مهربون تری گفت -خوب میگی چیکار کنم؟خودت قبول کردی؟مگه من اجبارت کردم؟ -اگه تو بیشتر به بابا وقت میدادی دیگه من مجبور نبودم تحملت کن -نه بابا؟اون بابای تو اگه میتونست پول جور کنه تو همون وقتی که بهش داده بودم جور میکرد حالام به خدا اگه دوباره صدات دراد من میدونم تو بگیر بخواب جان مادرت بعدم گرفت خوابید اه عین هو خرس میخوابه وقتی دیدم که او بی هیچ خیالی خوابیده منم اروم مانتوم و دراوردم و شلوارم و عوض کردم گوشه ترین قسمت تخت دراز کشیدم تا چشام و بستم خوابم برد صبح با سرو صدای یکی از خواب بلند شدم کامران داشت لباس می پوشید پتو رو از خودم کنار زدم ولی تاجایی که من بادم بود دیشب پتو رو خودم ننداخته بود چون همش رو کامران بود حتما کار این بشر بوده اروم بلند شدم -چرا بیدار شدی ؟بگیر بخواب -نمیخوام خوابم نمیاد بهش نگاه کردم که جلوی اینه داشت کرواتشو میبست اهکی میره این همه راه و اق چه شیک میرن سرکار -کجا میری؟ -قبرستون -سرقبرت؟ از تو اینه یه چپ چپی نگام کرد -هان چیه؟ -سر صبحی باز شروع نکن بهار شونه هامو انداختم بالا و همونطور که موهام و با کش میبستم گفتم -به من چه خودت شروع کردی -خوب بابا توم کم نیاری یه وقت -نترس حواسم هست -صبحونه رو اماده کن -نوکر بابات غلام سیاه -توم همچین سفید نیستی -از توی زغال اخته که بهترم -اهکی همه دخترا جون میدن واسه رنگ پوست من -ارزونی همون دخترا رامو کج کردم سمت دستشویی حالا دستشویی کجا بود خدا میدونه دیگه داشتم میترکیدم نمیدونم کجاست یریع پریدم تو اتاق و بهش گفتم -ببین…..چیزه -هان؟ این دستشویی کجاست زد زیر خنده تو همین طبقه یکی هست همین و بگیر برو مستقیم اون در مشکیه سرمو تکون دادم و دوییدم سمت دستشویی وقتی اومدم بیرون نفس راحتی کشیدم اروم رفتم پایین کامران پشت میز نشسته بود داشت کوفت میکرد صبحونه -خوش گذشت؟ -جای شما خالی سرشو تکون داد و گفت -دوستان به جای ما عجب رویی داشت این بشر با کمال پررویی رفتم نشستم جلوشو شروع کردم صبحونه خوردن زل زده بود بهم داشت اعصابم و خورد میکرد لقمه مو انداختم تو ظرف -چیه به چی نگاه میکنی؟ -به تو چه دوست دارم نگاه کنم -رو تو برم من ای بابا بذار کوفت کنم ابروهاش و بالا انداخت منم بلند شدم داشتم از کنارش رد میشدم که دستمو گرفت و گفت -بشین بخور بعدم بلند شد و رفت سمت در -من رفتم خداحافظ -برو که دیگه برنگردی -به کوری چشم توم شده برمیگردم با یکی از اون حوری خوشگلام میام

 


 


رمان ایرانی


چند ساعتی از وقتی که کامران رفته بود میگذشت حوصلم خیلی سر رفته بود نشسته بود پای تلویزیون و کانالای ماهواره رو عوض میکردم ناهارم و خوردم تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم لباسامو برداشتم و پرییدم تو حموم

واسه خودم اواز مییخوندم و میرقصیدم تو حموم زندگی اینجام خیلی بد نبود می شد واسه خودم حال کنم فقط بدی که داشت این بود که دیگه نمیتونست هیچکدوم از اعضای خانوادم و ببینم حولموو تنم کردم اومدم بیرون با دیدن کامران جلوی خودم یه چیغ زدم و پریدم دوباره تو حموم سریع تی شرتم و با گرمکن مشکیم پوشدم کلاه حموممو گذاشتم سرم اروم رفتم پایین صدای یه زن میومد با چیزی که دیدم هنگ کردم ولی سریع به خودم اومدم رفتم پایین و سلام کردم دختره همچین با غرور نگام کرد که یهویی گفتم دختر رعیس جمهوره کامران-عزیزم ایشون بهار هستن خواهر بنده وایشونم ایدا خانوم عشق من یهویی زدم زیر خنده هرکاری کردم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم کامران با حرص گفت-چته بهار دیوونه شدی به سلامتی مگه جک گفتم واست؟ میخواستم حرصشو در بیارم واسه همین رو کردم به دختره و گفتم -ببخشید عزیزم ولی فکر کنم کامران اشتباهی من وبا خواهرش اشتباه گرفته به کامران نگاه کردم که داشت با تهدید نگام میکرد ولی من بدون توجه بهش برگشتم سمت دختره و گفتم -عزیزم من بهارم همسر کامران جون اینبار نوبت دختره بود که بزنه زیر خنده -بامزه بود حالا اگه جکات تموم شد من و با کامران تنها بذار -واست جک نگفتم که اینجوری میگی میتونی از کامران بخوای شناسنامشو واست بیاره مگه نه کامران؟ کامران و کارد میزدی خونش در نمیومد سرخ شده بود خفن حال کردم بالاخره زهر خودمو ریختم ایدا-کامران این چی میگه؟ -چرت و پرت عزیزم تحویلش نگیر -الان من چرت میگم کامران؟اگه راست میگی شناسنامتو بیار نشونش بده داد زد -تمومش کنننننننننننننن بهار شونه هام و انداختم بالا وگفتم اصلا به من چه ایدا-نه واستا ببینم الان یادم اومد توکه خواهر نداشتی؟پس این خانوم کیه؟ کامران به تته پته افتاده بود

-کی گفته من خواهر ندارم؟


یهویی دختره از جاش بلند شدو رفت سمت در


-احمق خودتی اقا کامران


-صبرکن ایدا….واستا


با بسته شدن در به طرف من اومد


همش داد میزد


-نمیتونستی جلوی دهنت و بگیری؟هاننننننننننننننننن ننن؟

-به من چه میخواستی بهش درو غ نگی


-که تو زن منی اره؟ همون طور که میومد جلو من میرفت عقب یهو دوییدم سمت پله ها اونم شروع کرد پشت سرم بدوییدن به غلط کردن افتاده بودم رفتم تو اتاق و در وبستم ولی اون پاشو گذاشت لای در هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم اخرم درو هل دادو اومد تو با وحشت بهش که داشت کمربندشو باز میکرد نگاه میکردم -چیه؟چرا میترسی مگه نگفتی زن منی؟مگه زن از شوهرش میترسه؟ هاااااااااااااااااااااانننن ننننننن؟ من و شوتم کرد رو تخت و لباساشو در اورد وحشیانه خیمه زد رومو شروع کردن بوسیدن لبام نفس کم اورده بودم و تموم و تلاشم و میکردم که از خودم بلندش کنم ولی نمیشد خیلی سنگین بود اشکام همینجوری میریخت تا لباشو برداشت شروع کردم خواهش کردن -ولم کن ….کامران …تورو خدا دارم له میشم ولی اون بدون توجه بهم لباسمو در اورد و به کار خودش ادامه میداد دستش که رفت به شلوارم دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم تورو خدا نه خواهش میکنم با چشای خمارش نگام کردو دوباره سرش و انداخت ایین و شلوارم و در اورد درد داشتم داشتم میمردم ولی اون ول کن نبود جیغا و خواهش های منم اصلا تاثیری نداشت ساعت دو نصف شب بود که دست برداشو کنارم خوابید

 


از زور درد به خودم می پیچیدم که یهویی بلند شد و شروع کرد به بوسیدن لبام دیگه حتی اشکمم نداشتم که بریزم فقط دلم میخواست بره گمشه بعد اینکه کاملا ارضا شد گفت -خیلی حال دادی عروسک کوچولو،اینم به خاطر اینکه رو حرفی که زدی وایستی بعدم پشتش و کرد بهم و خوابید اروم بلند شدمو لباسامو برداشتم با بدبختی خودمو کشوندم حموم احساس میکردم گناه کردم همم نجس شده زیر دوش هق هقم وبلند کردم و از ته دل زار زدم زیر دلم به شدت درد میکرد اروم لباسامو پوشیدم و روی مبل های تو سالن دراز کشیدم وسعی کردم بخوابم ولی با دردی که داشتم مگه میشد خورشید طلوع کرده بود که خوابم برد احساس کردم کسی چیزی روم کشید ولی اونقدر خسته بودم که حتی حوصله باز کردن چشمامم نداشتم -بهار بهار پاشو بیا اینا رو بخور حالم ازش بهم می خورد اروم از سر جام بلند شدم با دیدن ساعت چشام 4تا شد ساعت 2 بعدازظهر و نشون میداد وای خدا من چه همه خوابیدم حالم خیلی بهتر از دیشب بود با دیدن کامران که با لباس تو خونه از اتاق اومد بیرون با نفرت نگاش کردم رفتم تو اشپزخونه جیگر گرفته بود اصلا تو عمرم لب به جیگر نزده بودم خوشم نمیومد

 


یه ماهی از اون ماجرا میگذشت رفتارم خیلی خیلی با کامران سرد بود به طوری که خودشم میدونست نباید به پر و پام بپیچه اونم بیشتر تو خودش بودو صاف میرفت و میومد از اون شب به بعد اتاقم و ازش جدا کرده بودم ولی چه فایده اون که کار خودش و کرده بود دیگه نمیتونستم برم مدرسه کامران هروقت میرفت سرکار در خونه رو از پشت قفل میکرد سیم تلفنم مکشید شده بودم یه زندونی تو خونش رفتم تو حیاط و شروع کردم واسه خودم قدم زدن سوز بدی میومد یه بافت قرمز رنگ دورم گرفته بودم تا ته باغ رفتم اولین بار بود که میومدم تو باغ خیلی فضای قشنگی داشت با باز شدن در حیاط سرمو انداختم پایین و رفتم ته باغ که نتونه من وببینه بعد چند دقیقه دیدم که کامران فریاد زنان همونطور که اسمم و صدا میزم دویید از خونه بیرون اروم از پشت درختا اومدم بیرون و رفتم سمت در با دیدن من اومد جلو ومحکم خوابوند تو گوشم با چشایی که خالی از هراحساس و سرد سرد بود زل زدم تو چشاش و هیچی نگفتم یه قطره اشکم نریختم خیلی وقت بود تبدیل شده بودم به یک سنگ -کدوم گوری بودی؟ -رامو کشیدم و از کنارش رد شدم که دستمو گرفت وبا حرص گفت -گفتم کدوم گوری بودی؟ -کور که نبودی ببینی از کدوم گوری دارم میام -دفعه اخرت باشه میای تو حیاط فهمیدی یه پوزخنر بهش زدم که بیشتر حرصش گرفت دستمو محکم فشار دادو گفت فهمیدی یانه؟ -همه که مثل تو نفهم نیستن دستمو ول کن یکی دیگه خوابوند تو گوشم و گفت -بار اخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی فهمیدی؟ -ازت متنفرم متنفر -هه هه فکر کردی بنده عاشق سینه چاکتم کور خوندی عروسک تو فقز به در یه شبم خوردی الانم مجبورم نگهت دارم وگرنه شوتت میکردم بیرون عادت ندارم از یکی دوبار استفاده کنم دستمو محکم کشوندم از دستش بیرون و یکی خوابوندم تو گوشش و با عصبانیت داد زدم -بیین چی از دهنت در میاد بیشعور نفهم ولم کن بذار برم تو که استفادتو ازم کردی دیگه چی از جون من میخوای هان؟ دستشو گذاشته بود رو صورتش و با تعجب به من نگاه میکرد خودم و که خالی کردم و تمام چیزایی که تو دلم مونده بود و بهش گفتم بعدم بدون توجه بهش راه افتادم سمت خونه و یه راست رفتم سمت اتاقم و در وقفل کردم رو تختم دراز کشیدم دلم واسه خونه تنگ شده بود تو فلشم و که با خودم اورده بودم به ال سی دی کوچیکی تو اتاق بود وصل کردم تموم اهنگایی که یه زمانی واسه خودم ریخته بودمشون با هر بیتی که میخوند اشکام گوله گوله میریخت پایین

اگه بدونی من چقد دلم تنگ شده


همه دلخوشیم همین یه اهنگ شده


در نمیاری اشک منه احساسی و


بغل نمی کنی اونکه نمیشناسی و


اگه بدونی این روزا چقد داغونم چقد مراقب وسایل این خونه ام دعاکن اون روزای خویمون برگرده ببین ندیدنت چقد شکستم کرده

خستم کرده اگه بدونی ازین خونه میرم چی اگه بدونی من از غصه پیرم چی اگه بدونی عکسات و بغل کردم اگه بدونی من دارم میمیرم چی (اهنگ اکه بدونی علیرضا طلیسچی) یهو احساس حالت تهوع بهم دست داد بدو دوییدم سمت در اتاق و بازش کردم دوییدم سمت دستشویی کامران که تو سالن نشسته بود با تعجب بهم نگاه میکرد با شدت عق میزدم تمام محتویات معدم خالی شده بود کامران در و باز کردو با نگرانی پرسید چی شده بهار؟ کنارش زدم و رفتم بیرون

 


دنبالم راه افتاد و از پشت شونم گرفت برگشتم وبا داد گفتم -به من دست نزن ازت بدم میاد -خوب بابا حالا چرا هار میشی تقصیر منه که خواستم ببینم چه مرگته اصلا برو بمیر بعدم رفت رو کاناپه لم داد دیگه حوصله این و نداشتم -اره میخوام برم بمیرم دست از سرم بردارررررررررررررررر بعدم رفتم تو اتاق شققققققق درو کوبوندم به هم اروم رفتم طرف تختم وروش دراز کشیدم خیلی حالم بود همش حالت تهوع داشتم عکس کامران و که روی میز کنار تختم بود برداشتم و نگاش کردم اولین باری بود که با دقت نگاش میکردم پووستی سفید و چشای سبز رنگ با مزه های کشیده و دماغی صاف و متوسط که به صورتش میومد،با لبایی نه بزرگ و نه کوچیک همیشم رو صورتش ته ریش کمی داشت درکل خیلی جذاب بود از هیکلشم معلوم بود که ورزشکاره از خودم حرصم گرفت که نشسته بودمو ارزیابیش میکردم با عصبانیت روی تخت نشستم و عکسش و کوبوندم به دیوار که با صدای وحشتناکی خورد شدو ریخت رو زمین یهو در اتاق باز شد و کامران با عصبانیت اومد داخل -چته ؟چه مرگته؟این ادا اطوارا رو واسه من درنیار تو زن منی نیاوردمت اینجا خاله بازی کنی باید وظیفه زن و شوهریت خوب انجام بدی فهمیدی خوشم نمیاد یه ماهه اعتصاب کردی شیرفهم شد؟ به کنارم که رسید از بوش حالم بهم خوردو کنار زدمش و دوییدم تو دستشویی دیگه هیچی نبود که بخوابم بالا بیارم الکی فقط عق میزدم سرم گیج میرفت بعد اینکه صورتمو شستم دستمو اروم گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت اتاق بدون توجه بهم دراز کشیده بود و سیگار میکشید دماغم و گرفتم و از کنارش رد شدم که یه چپ چپی نگام کردم نمیدونم چم شده بود حتی سر سفره شامم از بوی شام حالم بهم خورد حدس میزدم چه مرگم شده میخواستم اگه بشه فردا یه جوری از خونه بزنم بیرون و برم ازمایش بدم فقط دعا میکردم حدسم درست نباشه نمیخواستم یه موجود بی گناه الکی وارد این دنیا بشه اخر شب رفتم تو اتاقش و در زدم -چیه؟ -من فردا میخوام برم بیرون اخماش رفت توهم -کجا به سلامتی؟ -میخوام برم باران و ببینم -بیخود لازم نکرده نکنه یادت رفته باهم چه قراری گذاشته بودیم -من باتو هیچ قراری نذاشتم شونش و انداخت بالا وگفت -فعلا که امضات تو اون برگه هست اعصابم خورد شد -میخواام برم ببینمش -گفتم نمیشه میفهمی یا نه؟ با اشک نگاش کردم -خواهش میکنم با دیدن اشکم و التماسم کمی دلش نرم شد -فردا زودتر میام خودم میبرمت فقط از دور باید ببینیش اهکی نمیشد که من میخواستم برم ازمایشگاه این و با خودم کجا میبردم -چرا زندانیم کردی؟مگه من میخوام فرار کنم که باهام اینجوری میکنی؟ -شاید از کجا معلوم نخوای فرار کنی؟ از کوره در رفتم و گفتم -اخه احمق بیشور من اگه میخواستم فرار کنم قبل ازینکه این بلا رو سرم بیاری فرار میکردم نه الان که گوه زدی تو زندگیم

-همون که گفتم یا با خودم میری یا اصلا اجازه نمیدم

 


***رمان**


 


 



سلام اسم من آذین واینجا برای دختر خانومای خوشگل رمان میزارم امیدوارم خوشتون بیاد

this script got from www.Avazak.ir-Design By: Avazak.ir –> 10

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *