رمان همسر اجباری قسمت اخر

رمان ازدواج اجباری قسمت آخر


 


 


كرمم گرفته بود اذيتش كنم واسه همين با انگشتم ميكشيدم رو لبش هي دستمو ميزد كنار و ميگفت نكن رو صورتش خم شدم وبيشتر اذيتش ميكردم يهويي چشاش و باز كردو بهم گفت -ميخاري بهار ها!!! نكن ميخوام بخوابم لبخند گنده اي بهش زدم و گفتم -خوب بخواب من چيكار به تو دارم -اينقدر سيخونكم نكن باشه؟ ابروهامو بالا انداختم يهو ازجاش بلند شدو من و هل داد رو تخت و گفت -واسه من ابرو بالا ميندازي لبخند پرعشوه اي تحويلش دادم كه خم شدو لبام و با خشونت بوسيد منم همراهيش كردم وقتي خوب حالش و كرد ولم كرد و رو تخت كنارم دراز كشيد من و تو بغلش گرفت و فشارم داد -بهار -هوم؟ -اذيت نكن بخواب ديگه باشه به خدا خستم -باشه لبام و ايندفه كوتاه و اروم بوسيد و گفت -مرسي خانومي بعدم چشاش و بست دلم نيومد اذيتش كنم چشامو بستم و در كمال تعجب خوابم برد وقتي چشم باز كردم شب شده بود با عجب گوشيو كامران و برداشتم و به ساعتش نگاه كردم اوه اه ساعت 7 و نشون ميداد كامران و تكونش دادم -كامران بلند شو ساعت 7 چشاش و باز كرد ولي دوباره سريع بست -اقا كامران ميگم بلند شو ديگه خيلي خوابيدي با ناله گفت -جون كامران اذيت نكن بهار بذار يكم ديگه بخوابم تورو خدا بعدم من و به طرف خودش كشند و خوابوند تو بغلش موهام و از صورتم كنار زدم و گفتم -اااا نكن كامران ميگم بلند شو دير شده ساعت 7 -بهار اينقده غر نزن جان بچت اي بابا چيزي نگفتم 10 دقيقه گذشت و من همچنان تو بغل كامران بودم سريع بلند شدم كه وحشتزده از خواب پريد و با گيجي بهم نگاه كرد لبخند گنده اي بهش زدم و گفتم -ميخواستي وقتي گفتم بيدار شو بيدار ميشدي با حرص بهم نگاه كرد سريع فلنگ و بستم و اومدم بيرون فقط لحظه ي اخر صداش و شنيدم كه گفت -دارم برات بهار خانوم بلند زدم زير خنده و اومدم طبقه پايين تو اشپزخونه داشتم ظرفاي ناهارو كه رو ميز جمع نشده بود جمع ميكردم كه دايي از تو حياط توجهمو به خودش جلب كردم اولش توجهي بهش نكردم ولي وقتي سايه اي پشت پنجره اشپزخونه ديدم بلند جيغ زدم و كامران و صدا زدم -كامراااااااااااااااان اشكام از ترس رو صورتم ميريختكامران سريع اومد تو اشپزخونه و وقتي من و تو اون حال ديد با نگراني گفت ي شده بهار؟ فقط تونستم با انگشتم پنجره رو نشون بدم كامران خواست بره سمت پنجره كه سريع دستشو گرفتم و گفتم -نرو خطرناكه -خوب بگو چي شده تو كه من و كشتي با ترس و لكنت گفتم -يكي پشت پنجره بود با گيجي نگام كردو گفت -مطميني؟ -اره به خدا رست ميگم دستمو گرفت و از اشپزخونه بيرونم اورد روي مبل نشوندم و گفت -بشين اينجا تا من برم يه ناه به بيرون بندازم سريع بلند شدم و دستشو گرفتم -تورو خدا نرو كامان من ميترسمفتوروخدا نرو يه بلايي سرت ميارن -خيل خوب گريه نكن،با سالي ميرم -منم باهات ميام -باشه بيا دستمو گرفت منم همونطور كه دستم تو دستش بود خودمو بهش چسبوندم و با دست ديگم بلوزشو گرفتم كامران دست ديگشو دور شونم انداخت و من و به خودش چسبوند تو حياط كه رفتيم تاريك بود كامران سوتي زدو سالي و صدا كرد بعدم چراغاي حياط و روشن كرد سالي با شنيدن سوت كامران پارسي كردو به طرفمون اومد ديگه ازش نميترسيدم نقش يه محافظ و برامون داشت سالي پا به پامون ميومد كامران همه جارو بررسي كرد وقتي مطمين شد كسي نيست -روبه من گفت -كسي اينجا نيست حتما اشتباه ديدي سرمو تكون دادم و با هق هق گفتم -نه به خدا من ديدمش يكي پشت پنجره بود -خيل خوب بيا برم تو اينجا كه كسي نيست حتما در رفته با هم رفتيم داخل و ساليم در خونه نشست از كنار كامران تكون نخورم هرجا ميرفت نبالش بودم با بلند شدن كامران سريع از جام بلند شدم كامران بلند زد زير خنده -بهار ميخوام برم دستشويي توم مياي؟ با التماس نگاش كردمو و گفتم -زود بياي باشه دوباره زد زير خنده و گفت -چشم اگه كارم تموم شد سريع ميام بعدم رفت دستشويي روي مبل نشستم و پاهام و بغل كردم و سرمو گذاشتم رو شون كامران بعد چند دقيقه اومد كنارم روي مبل نشست و tv و روشن كرد -بهار فردا باهام مياي شركت؟ -اره -مطميني حوصلت سر نميره؟ اوهوم -پس بايد قول بدي هر وقت خسته شدي بگي برت گردونم خونه باشه؟ سرمو كون دادم از جاش بلند شدو گوشيش و اورد و زنگ زد به يكي -سلام خوبي؟ – -قربونت مام خوبين – -علي زنگ زدم بگم موضوع تهديد و كه يادته؟ – -اره همون امشب بهار يكي و پشت پنجره اشپزخونه ديده – -اره خوبه فقط يكم ترسيده – -نه بابا حواسم هست،نه نميخواد دستت درد نكنه،زنگ زدم بگم قضيه اون محافظا رو تا كجا پيگيري كردي؟ – -اره دوتا ميخوام يكي واسه بهار يكيم واسه خودم با اعتراض گفتم -كامرااااان دستش رو بينيش گذاشت و با جديت گفت -بهار ما راجب اين موضوع قبلا حرفامون و زديم -ولي من…. نذاشت حرفمو و بگم -هموني كه گفتم بعدم رو كرد به علي و گفت -اره قربون دستت ،باشه پس كي منتظر خبرت باشم؟ – -دستت طلا پس منتظرم بعد اينكه تلفنش و قطع كرد اومد كنارم نشست باقهر صورتمو برگردوندم -قهر نكن خانومي من نگران خودتم به صلاحته كه محافظ داشته باشي چيزي نگفتم كه گفت -بابا بهار لوس نشو ديگه پاشو يه چيزي بده ما بخوريم نوچي كردمو گفتم -من ميترسم برم تو اشپزخونه بعدم شونه بالا انداختم خنده اي كردو گفت -يعني بايد امشب گرسنه بخوابيم ؟ظهرم كه ناهار درست و حسابي ندادي كوفت كنيم -ميخواستي كوفت كني كي جلوتو گرفته بود؟ صورتمو به طرف خودش برگردوند وبا شوخي گفت -با من لج نكن ها ضعيفه بد ميبيني ها زبونمو تا ته بيرون اوردم كه سريع دهنشو باز كرد و گازش گرفت اي تو رو حت كامران زبونم داغون شد چشامو از درد بستم و زير لب شروع كردم به فحش دادن كامران -الهي رو تخته بشورنت كامران،اي الهي رخت عزاتو بپوشم كامران همونطور كه ميخنديد گفت -حقته الانم مثل پيرزنا اينقده غرغر نكن،پاشو يه چيز بده بخوريم با دست محكم زدم پشت سرش كه بچم يهو هنگ كرد و با بهت نگام كرد بلند زدم زير خنده و گفتم -خوردي اقا نوش جونت وقتي ه خودش اومد ازجاش بلند شدو همونطور كه يه قدم ميومد جلو من ميرفتم عقب با لخند بهم نزديك شد و گفت -چيكار كردي شما الان؟ با خنده گفتم -من من كاري نكردم اصلا به من مياد كاري كرده باشم؟ چسبيدم به ديوار اونم اومد چسبيد بهم طوري كه چفت شده به ديوار واسه اينكه ببينمش مجبور بودم سرمو خيلي بيارم بالا اونم سرشو خم كرده بود و داشت به من نگاه ميكرد مچ دستامو گرفت و گفت -بگو غلط كردم با خنده گفتم -نميگم -بگو ابرو بالا انداختم و گفتم -عمرا -بهارررررررر -غلط كردي -چييييييييييييييي؟ نيشم شل شد و با خنده رفتم تو بغلش و گفتم -پيچ پيچي دستشو دورم حلقه كردو مچ دستمو ول كرد سرمو از رو سينش برداشت به لبام خيره شد با بدجنسي نگاش كردم تا خواست سرشو بياره جلو ليوان ابي كه كنارم بود و اروم برداشتم تا خواست بياد طرفم اب و ريختم روشو در رفتم كامران گيج و مبهوت واسته بودو تكون نميخورد يهو يه داد بلندي زد كه سكته كردم -بهاررررررررررر -جون دلم؟ -به خدا ميكشمت -جرئتشو نداري بچه -من جرئتشو ندارم؟حالا نشونت ميدم قيافش شبيه موش اب كشيده شده بود جلوي tv نشسته بودمو داشتم اكادمي نگاه ميكردم كامرانم وقتي فهميد ديگه نميترسم رفت تو اتاق كارش تا نقشه هاشو كامل كنه امروز قرار بود دوتا از هنرجوها حذف بشن با اهنگ امير كلي خنديدم به خصوص جايي كه اسم بابك سعيديرم تو اهنگش برد با حذف شدن روشنا و احسان شوكه شدم اصلا انتظار نداشتم اين دونفر كه از بهترينا بودن حذف بشن بعد اون دختره بمونه (بچه ها به خاطر احترام به بقيه بچه ها اسم اون شركت كننده رو نميبرم ولي فكر كنم خودتون فهميده باشيد كيو ميگم) با عصبانيت نشسته بودمو رو مبل و با خودم غرغر ميكردم -اي بابا اخه چرا اون دو نفرو حذف كردين ؟اين دوتا كه به اين خوبي ميخوندن اه ديگه شورشو در اوردن اون دفعم كه شهرزاد و حذف كردن -چرا اينقدر غرغر ميكني؟ با صداي كامران برگشتم طرفش و باهمون معترضي گفتم -اخه ببين كسايي كه بايد حذف بشن كه حذف نميشن بعد اون وقت اين احسان و روشناي بيچاره كه اينقده خوب خوندن و حذف كردن -بيخيال بابا حالا تو چرا حرص ميخوري ؟ولش كن حرص نخور شيرت خشك ميشه بچم گرسنه ميمونه بعدم بلند زد زير خنده با حرص برگشتم طرفش و بد نگاش كردم كه بغلم كردو گونمو بوسيد اكادمي رسيده بود اونجايي كه خواستن احسان بخونه وقتي اميرحسين رفت بغل احسان و گريه كرد دلم ميخواست بزنم زير گريه ولي واسه اينكه بهونه دست كامران ندم خودمو كنترل كردم با ناراحتي ازجام بلند شدم و tv و رو خاموش كردم و رو به كامران گفتم -من ميرم بخوابم توم مياي؟ -نه تو برو بخواب من هنوز كار دارم سرمو تكون دادم و رفتم خوابيدم بااحساس اينكه تخت بالا و پايين شد چشام و باز كردم كامران اروم موهامو از جلوي صورتم زد كنارو گفت -بخواب عزيزم منم بعدشم خودش كنارم دراز كشيد و از پشت بغلم كرد صبح با صداي كامران از خواب بلند شدم -بهار عزيزم بلند شو بايد بريم شركت -ميخوام بخوابم خوابمممم مياد با دستش صورتمو نوازش كردو گفت -خانومم تنها خونه ميموني؟من شايد دير بيام ها با ناله گفتم -كامران نروووووووووو خوبببببببببب -اااا،حرفا ميزني ها،اصلا ميخواي به نوشين زنگ بزنم بگم بياد پيشت؟ به زور روي تخت نشستم موهام همش رو صورتم پخش و پلا بود با چشاي بسته گفتم -نه ،بگو بياد اونجا تا حوصلم سر نره -باشه پاشو دست و صورتتو بشور و اماده شو بلند شو ببينم يكم غرغر كردم و از جام بلند شدم وقتياز دستشويي اومدم بيرون كامران اماده جلوي اينه واستاده بود و داشت كرواتشو ميبست رفتم جلوش واستادم و برسم و برداشتم و موهام و شونه كردم كامران با اعتراض گفت -ااا بهار دارم كرواتمو ميبندم برو اونطرف ببينم با بي حوصلگي گفتم -واستا خوب دارم موهامو شونه ميكنم از تو اينه نگاش كردم كه ديدم با اخم داره نگام ميكنه يه لبخند شيك تحويلش دادم برگشتم طرفش و گفتم -اصلا تو چرا همش كت شلوار ميپوشي ميري شركت -خوب چي بپوشم ابهتم به همين كت و شلواره ديگه دقت كرده بودم تا حالا كت مشكي نميپوشيد به نظرم خيلي بهش ميومد رفتم كمدشو باز كردم و از توش يه دست كت و شلوار شيك مشكي با يه پيراهن سفيد در اوردم كروات مشكيشم از تو قفسه كرواتاش در اوردم و دستش دادم با اعتراض گفت -اااا مگه ميخوام داماد شم اينارو بپوشم؟ با حالت تهاجمي گفتم -مگه فقط دامادا اين رنگي ميپوشن؟اصلا اگه اينارو نپوشي حق نداري كت و شلوار بپوشي ابروشو انداخت بالا و با لحن ناراحتي گفت -باشه ديگه مام تحت دستور شماييم خانوم رفتم جلوي اينه نشستم و شروع كردم ارايش كردن مدادم و برداشتم و دور چشام و مشكي كردم كه باعث شد چشام درشت تر ديده بشه رژگونه اجريمو با رژ نارنجيم زدم ارايشم همين بود فقط مژه هاي بلندمم با ريمل خوشملشون كردم حالا چشام حسابي سگ داشت و برق ميزد برگشتم طرف كامران كه سوتي زدو گفت -به به خانوم خانوما چه خوشگل شدين پشت چشمي نازك كردمو وگفتم -بودم بعدم به كامران كه لباساشو پوشيده بود نگاه كردم الحق كه فوق العاده شده بود با لحن پشيموني گفتم -كامران ميگم همون لباساي قبليت و بپوش با تعجب نگام كردو گفت -خوبي؟ -اره اصلا بيخيال همينا خوبه بعدم رفتم جلوشو كروات و ازش گرفتم رو پاهام بلند شدمو كه اونم خم شد كرواتش و بستم واسش و يقه شو واسش درست كردم روي تخت نشست تا جوراباشو پاش كنه رفتم كمدمو باز كردمو مانتوي شيك مشكيمو كه تازه خريده بودم برداشتتم وشلوار لي طوسيمم پام كردم با شال طوسي اين رنگ خيلي بهم ميومد داشتم استيناي مانتومو بالا ميزدم كه كامران گفت -خانوم خانوما با اون چشاي پاچه گيرت اماده اي؟ كيفمو از روي ميز برداشتم و گفتم اره بريم در اتاق و باز كردو اول اجازه داد من برم همونطور كه گوشيمو تو كيفم مينداختم رفتم بيرون صبحونه نخوردم اصلا ميل نداشتم كفشاي عروسكي مشكيمو پام كردم كامران ماشين و برد بيرون خبري از سالي نبود سوار شدم رو به كامران گفتم -كامران به نوشين زنگ زدي؟ -نه -خوب زنگ بزن -بيخيال بابا حوصلشو ندارم -ااا كامران دختر به اون خوبي -مگه من ميگم بده؟فقط زيادي حرف ميزنه سر ادم و ميخوره تا رسيدن به شركت چيزي نگفتم ساعت 8 بود كه رسيديم -كامران دير نكردي؟ با غرور الكي گفت -نه خانوم بنده رعيسم هروقت دلم بخواد ميام نگاش كردمو گفتم -اوهو يكم خودتو تحويل بگير به پيرمردي كه جلوي در نگهباني ميداد سلام كرديم اونم با مهربوني جوابمون و داد منتظر اسانسور بوديم كه همزمان با باز شدن اسانسور علي سريع ازش اومد بيرون با ديدن ما واستادو بهمون سلام كردو گفت كاري براش پيش اومده بايد بره هرچي گفتيم چه كاري نگفت بعدم سريع رفت رفتيم بالا همون يارو كه اونروز كلي سرو صدا راه اندخته بودم در و واسمون باز كرد اول با تعجب نگامون كرد ولي بعد با خوشرويي دعوتمون كرد بريم داخل منشي كامران كه يه دختره خيلي جلف با ارايش غليظ بود از جاش بلند شدو با حرص و تعجب اول به دستاي من و كامران كه توهم بود نگاه كرد بعدم با خشم بهمون سلام كرد كامران سري تكون داد ولي من با لبخند جوابشو دادم كه ازين كارم تعجب كرد با كامران رفتم تو اتاقش و روي مبلش نشستم و با ناله گفتم -كامران خوب من الان اينجا حوصلم سر ميره با مهربوني در حاليكه داشت كتشو پشت صندليش ميذاشت گفت -قرار نبود نرسيده غرغر كني ها خانوم خانوما چيزي نگفتم كامران رو به من گفت -واستا الان ميگم خانوم نجفي بياد ببرتت با بقيه اشنات كنه سرمو تكون دادم اونم گوشيو برداشت و زنگ زد به منشيه و گفت -خانوم حاتمي لطف كنيد به خانم نجفي بگين بيان اتاقم كارشون دارم بعد چند دقيقه ضربه اي به در خوردو يه دختر جوون كه از چهرش شيطنت ميباريد با لبخند به لب اومد داخل و رو به كامران با نهايت احترام و شيطنت گفت -سلام رعيس صبحتون بخير بعدم برگشت طرفم و گفت -شمام بايد خانوم رعيس باشين درسته؟هنوز نيومدين همه فهميدن شما امروز مهمون مايين كامران با خنده گفت -وروره بذار برسي بد شروع كن بعدم رو به من گفت -ايشون نازگل خانوم هستن بعد رو كرد به نازگل گفت -ايشونم همسر بنده بهار خانوم از جام بلند شدم و دستش و به گرمي فشردم -خوشبختم -من همينطور عزيزم ،خوب رعيس با بنده كاري داشتين؟ -بله اگه شما اجازه بدين با شيطنت گفت -بله قربان ببخشيد بفرماييد -خواستم بگم بهار و ببر ايجا حوصلش سر ميره نازگل با خنده و شيطنت رو به من گفت -خانوم خانوما فكر نكنم با وجود رعيس حوصلت سربره ها سرخ شدم سرمو انداختم پايين كامرانم خودكاري كه دستش بود و پرت كرد طرف نازگل و اونم جا خالي داد و با خنده گفت -به تو ازين فضوليا نيومده برو بيرون تا اخراجت نكردم بچه ها تورو خدا تشكرارو بيشتر كنيد ديگه اميدوارم خوشتون بياد نازگل چشم قربانی گفت و دست من و گرفت باهم رفتیم بیرون رفتیم تو یه اتاق که سه تا خانوم اونجا نشسته بودن و داشتن کاراشون و انجام میدادن نازگل-بچه ها بچه ها با صدای نازگل همه برگشتن طرفش و با تعجب به من نگاه کردن -خانوما ایشون خانوم اقای رعیس هستن بهار خانوم یکی ازون خانوما گفت -اها میگم قیافش خیلی اشناست،خوش اومدی عزیزم من مریمم و 25 سالمه سرمو با لبخند واسش تکون دادم دختر بعدی که کنارش بود خودشو معرفی کرد -منم نرگسم 23 سالمه خوش اومدی عزیزم اخرین نفرم خودشو معرفی کرد -منم سولمازم 27 سالمه خوش اومدی خانوم خانوما بعد معارفه رفتم و کنار میز نازگل نشستم بچه های خوبی بودن خیلی به ادم انرزی میدادن ساعت از دستمون در رفته بود و صدای خنده هامون کل شرکت و برداشته بود همون موقع در اتاق باز شد و کامران با عصبانیت اومد داخل -خانوما اینجا چه خبره مگه اومدین خونه خاله؟ هیچ صدایی از کسی در نیومد با تعجب به بچه ها نگاه کردم که بلند شده بودن و سرشون و انداخته بودن پایین به کامران نگاه کردم که سعی داشت خنده شو کنترل کنه با دیدن قیافه کامران و بچه ها بلند زدم زیر خنده که باعث شد دخترا با تعجب سر بلند کنن و بهم نگاه کنن کامران لبخندشو که دیگه داشت تابلو میشد سریع جمع کردو به زحمت گفت -دیگه صدای خندتون بیرون نیاد بعدم رفت بیرون و در و بهم زد با رفتن کامران همه ریختن سرمو و نفر یکی زدن تو سرم نرگس-دختره ورپریده بگو ببینم چرا خندیدی؟ -اخه شما واقعا نفهمیدین این اسکولتون کرده؟قربون این جذبه شوهرم برم که همتون سکته رو زدین ——————————- مریم-چییییییییییییی ییییی؟ -هیچی بابا موقع ناهار چون صبحونم نخورده بودم صدای شکمم در اومده بود با صدای شکمم بچه ها زدن زیر خنده با حرص گفتم -ای رو اب بخندین خوب من صبحونه نخوردم -وای وای بمیرم برات مادر طوری باهم صمیمی شده بودیم که انگار چندساله باهم دوستیم با صدای گوشیم از بچه ها عذر خواهی کردمو و جواب دادم نوشین بود -ای دختره چشم سفید حالا میای دفتر و چیزی به من نمیگی -علیک سلام خانوم -گیرم سلام تو به چه حقی بدون اجازه من پاشدی رفتی شرکت -من واقعا معذرت میخوام خانوم -حالا اینا رو بیخیال پاشو بیا اتاق کامران با تعجب و صدای بلند گفتم -تو الان شرکتی؟ -چرا داد میزنی؟اره تو اتاق کامرانم پاشو بیا حوصلم سر رفت -خوب تو پاشو بیا اینجا -پاشو ببینم خیلی بهت خوش گذشته ها با لبخند گفتم -اومدم از جام بلند شدم و رو به بچه ها گفتم -بچه ها من دیگه برم نوشینم اومده تنهاییه سولماز-ای بابا کجا میری حالا بودی -میام دوباره خانومی از بچه ها خداحافظی کردمو رفتم طرف اتاق کامران در اتاق و زدم و رفتم تو نوشین تو اتاق نشسته بودو داشت نقاشی میکشید سرشو که بلند کردو من و دید خشک شد رفتم جلو دستمو جلوی صورتش تکون دادم -هوی بانو کجایی؟ به خودش اومد و گفت -وای بهار چقده تو خوشگل شدی دختر؟میگم بیا کامران و طلاق بده زن من شو -همینم مونده شوهر به اون خوبی و ول کنم بچسبم به تو -اوهو مرده شور تو و اون شوهرت و باهم ببرن کامران پشت میزش نشسته بود و به حرفای ما لبخند میزد رفتم کنارش و روی پاش نشستم و دستاش و دور خودم حلقه کردم بعدشم زبونمو واسه نوشین در اوردم -چشت دراومد خانوم؟ نوشین سری تکون داد و گفت -من علی و میخواممممممممممممم برگشتم طرف کامران و با هم زدیم زیر خنده کامران گونمو بوسید و محکم تر بغلم کرد با ضربه ای که به در خورد سریع از پای کامران بلند شدم و کنارش واستادم -بفرمایید خانوم حاتمی اومد داخل و کارتابلایی و جلوی کامران گذاشت و گفت اینا باید امضا بشن کامران بعد اینکه خوند همشون امضا کردو داد دست حاتمی بعدم بهش گفت زنگ بزنه رستوران 4 پرس غذا بیاره اونم چشم پر حرصی گفت و رفت بیرون من مونده بودم این دختره چرا اینجوری میکنه خدا همه مریضارو شفا میده نوشین-خوب بهار خانوم بیا این طرف ببینم حالا پامیشی میای خوش گذرونی به منم چیزی نمیگی؟ خودمو مظلوم گرفتم و با صدای بچه گونه ای گفتم -خاله جون به خدا کامران نذاشت بهت بگم نوشین با حرص برگشت طرف کامران و گفت -کامران غلط کرد کامران از جاش بلند شد و گفت -جون؟ اومد طرف نوشین اونم سریع اومد پشت من سنگر گرفت و گفت -بهار شیرم و حلالت نمیکنه اگه بذاری دستش بهم بخوره خندیدم و گفتم -به من چه من تو دعوای خانوادگی دخالت نمیکنم نوشین -ای نامرد ادم فروش کامران اومد تو نیم قدمیم واستاد نوشینم چسبیده بهم از پشت سنگر گرفته بود کامران-خانومی برو کنار تا حال این بچه پررو رو بگیرم خندیدم و از جام تکون نخوردم کامران-عزیزم برو اونطرف نوشین-افرین دخترم ازجات تکون نخور کامران سریع اومد دستاش و باز کرد و من و نوشین و باهم تو بغلش گرفت طوری که من کاملا تو بغلش داشتم له میشدم نوشینم از پشت کامل چسبونده بود بهم قهقه میزدم که یهو در باز شد علی با تعجب به ما سه نفر نگاه میکرد که یهو نوشین گفت -علی مثل بت وانستا اونجا بیا این روانی و بگیر من دارم له میشم بهار-بابا نوشین به جهنم من اینجا پوکیدم نوشین از پشت یکی زد تو سرم که با حالت گریه سرمو بلند کردمو و با لحن بامزه ای گفتم -کامران این من و زد کامران من و تو بغلش گرفت و نوشین و ول کرد و گفت -غلط کرد الان حالش و میگیرم عزیزم و سریع رفت طرف نوشین که اونم داد زد و رفت تو بغل علی و گفت -علی این میخواد من و بزنه 🙁 علی خندیدو به کامران گفت -کامی به خدا اگه دستت روت بلند شه من میدونم با تو -مثلا چه غلطی میکنی؟ -منم زن تورو میزنم ******** از حرصی که تو صداش بود سه تاییمون زدیم زیر خنده خود علیم از خنده ما خندش گرفت در زدن و غذا ها رو اوردن اماااااااااااااا غذاها فقط سه تا بود -خانوم حاتمی اینا چرا 3تاس؟ -پس باید چندتا باشه؟ -به نظر شما ما الان چند نفریم؟ با حرص گفت -والا من کف دستمو و بو نکرده بودم ببینم اقای شهریاری هم هست کامران با عصبانیت گفت -این چه وضع حرف زدن خانوم؟سریع برین امور مالی تسویه کنید رفتم کنار کامران و بازوشو گرفتم و گفتم -اروم باش کامران بعدم رو کردم طرف دختره و با لحن ارومی گفتم -شما میتونین برین سرکارتون دختره با التماس بهم نگاه کرد که با ارامش بهش لبخندی زدم اونم تشکرو عذرخواهی کردو رفت بیرون کامران خواست حرفی بزنه که دستشو کشیدم و نشوندمش رو مبل خودمم کنارش نشستم رو به علی و نوشین که واستاده بودن گفتم -بشینین دیگه چرا واستادین کامران-علی واستا الان زنگ میزنم واست غذا بیارن -نمیخواد کامران من زیاد میل ندارم من با تو میخورم علی و نوشینم اون دوتای دیگه رو بخورن علی-نه بهار نذاشتم ادامه بده و گفتم -به خدا علی میل ندارم همین چند لقمه رم به زور میخورم بشین بخور دیگه شروع کردیم به خوردن من و کامران باهم میخوردیم و اون دوتام غذای خودشونو چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم دست از خوردن کشیدم و تکیه دادم کامران-چرا رفتی عقب؟ -نمیتونم دیگه بخورم -بیخود باید زیاد بخوری بعدم قاشقشو پر از غذا کردو گرفت جلوم -بخوررررررررررر با ناله گفتم -نمیتونم کامران به خدا جا ندارم -حالا بیا این و بخور اشتهات باز میشه به زور اون قاشق و خوردم خواست دوباره غذا بده که دستشو گرفتم و گفتم -بابا کامران تعارف که ندارم اگه گرسنم بود که میخوردم دیگه اونم حرفی نزد و به خوردنش ادامه داد حدود یک ساعت دیگه اونجا موندیم و زدیم از شرکت بیرون با مشورت با کامران قرار شد بچه هارو بگیم شب بیان خونمون کباب درست کنیم تو حیاط اونام از خدا خواسته قبول کردن ازهمونجا کامران جلوی یه قصابی نگه داشت و گوشت گرفت بعد خرید خرت و پرتای زیادی رفتیم خونه رفتم بالا و لباسم و با یه تی شرت قهوه ای و گرمکن قهوه ای عوض کردم موهامم با کش بالای سرم جمع کردم شنل سفید بافتمم دورم انداختم کامرانم بعد اینکه لباساش و عوض کرد رفت تا وسایل شام و پذیرایی و اماده کنه 5 ماه ازون روز میگدره و من الان دارم ماه اخرو باهمه ی سختی هاش میگذرونم حسابی تپل شدم و شکمم مثل توپ اومده جلو کامرانم این روزای اخر نمیذاره دست به سیا و سفید بذاره که خدایی نکرده واسه شازده پسرشون اتفاقی نیفته گفتم پسر چند ماه پیش رفتیم سونو و بالاخره معلوم شد که نی نی پسره هیچوقت یادم نمیره که چقده کامران و اذیتش کردم و دسش انداختم ومجبورش کردم بریم یه عالمه لباس پسرونه واسه نی نی بگیریم یه هفته بعد ازون کامران یه نقاش اورد و اتاق نی نی و همش و ابی اسمونی رنگ کرد بعد اون من و نوشین افتادیم دنبال خرید وسایل اتاق خداروشکر الان دیگه اتاق کامل شده بود داشتم تو خونه قدم میزدم که کامران اومد و یه بسته گرفت طرفم با خوشحالی ازش گرفتم و گفتم -این ماله منه؟ -بله خانوم خانوما با شادی کاغذ کادوش و در اوردم وبا دیدن چیز توش هنگ کردم یه لباس حاملگی گشاد که خیلیم زشت بود خریده بود برگشتم طرفش که بلند زد زیر خنده با حرص گفتم -کوفت این چیه رفتی خریدی؟بده عمت بپوشتش اومدم طرفم و گفت -حرص نخور خانومی شیرت خشک میشه بچم بی غذا میمونه -کوفت بخوره بچت -اوهووووووووووووووو -کوفت -گیر دادی به این کلمه کوفت ها باز دو روز با این نوشین بی تربیت گشدی بی ادب شدی ها مادمازل جوابشو ندادم و با حالت قهر رفتم بالا که از پشت بغلم کردو اوردم بالا -بذارم زمین دیونه کمرت درد میگیره -فدای سرت خانوم خانوم -کامران؟ -جونم؟ -من از زایمان میترسم قول میدی موقع زایمان پیشم باشی -اگه رام دادن چشم خانومی شب خواب بودیم که با احساس درد شدیدی از خواب پریدم و کامران و بیدار کردم به زور فقط تونستم بگم -کامران درد دارم کامران با گیجی یه نگاه به من کردو یه نگاه به ساعت وگفت -یعنی الان وقتشه؟ای تو روحت پدرسگ اخه الان چه وقت به دنیا اومدن بود؟ جیغی از درد زدم که باعث شد به خودش بیاد و سریع لباس تنش کنه و یه شنل و شالم بندازه رو سرم دیگه داشتم احساس میکردم که الان دارم میمیرم کامران همونطور که من و تو ماشین میذاشت زنگ زد به نوشین بهش گفت سریع بیان بیمارستان کامران با سرعت میروند و با هر بالا و پایین رفتن ماشین جیغ میزدم که برمیگشت و با وحشت بهم نگاه میکرد ماشین و سریع نگه داشت و با چندتا پرستار برگشت من و رو برانکارد خوابوندن و به دکتر خبر دادن که بیاد اتاق عمل دست کامران و محکم تو دستم گرفته بودم و به خودم میپیچیدم و گریه میکردم در اتاق زایمان کامران و نگهش داشتن و بهش لباس مخصوص دادن با اومدنش دستمو گرفت و محکم فشار داد -اروم باش بهارم اروم باش دکتر اومدو تازه بد بختی من شروع شد جیغ میزدم و گریه میکردم صورتم از فشار سرخ شده بود و عرق از همه جام میریخت پایین دیگه جونی واسم نمونده بود چشامو داشتم میبستم که با صدای دکترو کامران به خودم اومد دکتر-زور بزن دختر الان وقت خواب نیست زور برن کامران-بهار زور بزن افرین دختر خوب با تموم وجودم اخرین زورم و زدم وقتی صدای گریه بچه رو شنیدم از هوش رفتم وقتی چشم باز کردم تویه اتاق بودم و کامران ونوشین و علی و ماماناشون توی اتاق وبودن با باز شدن چشام همه هجوم اوردن طرفم با بیحالی بهشون نگاه کردم بهم تبریک گفتن و من با لبخند بی جونی که گوشه لبم بود تشکر کردم نوشین-وای بهار نمیدونی چه عروسکیه خیلی خوشگله بزنم به تخته بعدم زد به سر علی که صدای اعتراض علی همه رو به خنده اندخت همون موقع در باز شد و پرستار با بچه اومد داخل سعی کردم بلند شم که نوشین و کامران کمکم کردن پرستار بچه رو گذاشت توبغلم و از بقیه خواست بیرون باشن به بچه نگاه کردم خیلی خوشگل بود شاید به جرعت میتونستم بگم اولین بچه ایه که میدیدم اینقده نازه چشای خاکستری و لبای قلوه ای قرمز و دماغ کوچیک واسه خودش فرشته ای بود از بقیه فقط علی رفته بود بیرون و بقیه موندن تو اتاق پرستار بچه رو داد دست مامان نوشین و گفت -خانومی لباستو بده بالا این فرشته کوچولو شیر میخواد خجالت میکشیدم جلوی اون همه ادم لباسمو بدم بالا ولی با صدای گریه بچه سریع لباسمو دادم بالا نرگس خانوم بچه رو گذاشت تو بغلم و رو به کامران گفت -بیا عزیزم شیر خوردن بچت و ببین کامران اومد کنارم نشست و دستش و انداخت دورم ولی هرکاری میکردیم بچه سینه رو نمیخورد بعد سسرنگی که پرستاره بهم زد و منم یه عالمه جیغ زدم بالاخره ارش خان مامان پذیرفتن که شیر و بخورن تو چشام نگاه میکرد و منم با عشق بهش نگاه میکردم و دست کوچیکش و تو دستم گرفته بودم با صدای دوربین سرم و بالا گرفتم نوشین ازمون عکس گرفته بود نوشین-وای چه عکس خوشگلی شد. (پایان)

دانلود کتاب، دانلود آهنگ، دانلود برنامه، دانلود فیلم آموزش، دانلود کتاب pdf، دانلود رمان، دانلود نرم افزار، صیغه، همسریابی، آموزش زناشویی و جنسی، شب زفاف، فرکانس شبکه، فرکانس ماهواره

شهریور ۱۸, ۱۳۹۷


بازی انفجار آموزش بازی انفجار به همراه ترفند ها آپدیت شهریور ۹۷

تیر ۱۶, ۱۳۹۷


دانلود کتاب آیین نامه رانندگی کتاب آیین نامه رانندگی چاپ جدید ۹۷ پایه های دوم و سوم لینک دانلود کتاب قرار گرفت

مرداد ۱۵, ۱۳۹۷


دانلود برنامه افزايش فالوور اينستاگرام نرم افزار بالابردن فالوور هاي اينستاگرام براي اندرويد و آي او اس برنامه براي اندرويد قرار گرفت  

مهر ۲۵, ۱۳۹۷


سایت همسریابی سایت ازدواج (همسریابی) موقت و دائم

مهر ۲۴, ۱۳۹۷


دانلود آهنگ برای باشگاه آهنگ های ایرانی و خارجی برای  باشگاه بدنسازی ، ایروبیک ، رزمی ، پارکور زنان و مردان آهنگ های خارجی بروز شده در پاییز ۹۷


تمامی حقوق این وبسایت متعلق به پونل می باشد.




راهنمای استفاده از کد QR



پرطرفدارترین رمان سایت رمانکده !


 


دانلود رمان: همسر اجبارینوشته: مه گل (nm:gh) نویسنده انجمن رمان های عاشقانهژانر: #عاشقانهتعداد صفحات کتاب: پی دی اف ۶۸۹

داستان دختری طرد شده …که ناخواسته قربانی شده ی یک دسیسه شیطانیست و

به یک باره از دنیایی به دنیای دیگر تبعید میشود دنیایی که هیچ سنخیتی با رویا های او ندارد…دنیایی که خلاصه میشود در یک مرد…مردی مغرور و عاشق …که در دلش جایی برای آنا ندارد و…

ژانر : عاشقانه


منبع این رمان نیز سایت رمانکده میباشید http://www.romankade.com/

۲۸ فروردین ۱۳۹۴ دررمان یک نظر 22335 بازدید

ازدواج صوری


 


قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری


دستاشو دورم قفل کرد. نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم.. انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش.. نه سوگل چته.؟!! – ولم کن! چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم. – آقای محترم من نسبتی با شما ندارم پس ولم کن تا جیغ نزدم. تقلام بیشتر کردم. – از کجا میدونی نداری؟ تو که یادت نمیاد!

چی؟ یعنی چی منظورش چیه؟ – ببین ولم کن داری اذیتم می کنی! – عیب نداره به یادآوردن من می ارزه! – یاد چی؟ .. اصلا تو کی هستی ؟ با یه حرکت منو برگردوند سمت خودش. صورتش جلوی صورتم بود.نا خوآگاه دست و پام شل شد. چرا نمی تونستم خودمو در برابرش کنترل کنم؟ واقعا کی بود؟ این مرد کی بود که اینجوری باهام حرف میزد؟ اینجوری باهام رفتار می کرد؟ چرا هر وقت میدیدمش دست و پام شل می شد چرا حس می کردم می شناسمش. با دستاش صورتم جلو صورتش نگه داشت. – سوگل منو نگاه کن.. خوب به صورتم دقت کن.. تک تک اجزا صورتم زیر نظر داشته باش و فکر کن.. فکر و به یادبیار. چشمام روی صورتش چرخید و نا خودآگاه روی لباش ثابت موند. ( عجب شیطونیه!) یهو خندید و گفت : گفتم روی صورتم نه لبم! یه دفعه از حرفش سرخ شدم. دوباره بهش نگاه کردم به چشماش .. چقدر چشماش برام آشنا بود.. اسمشو زیر لبم تکرار کردم. – باراد..باراد.. یه دفعه تصاویری برام زنده شدن. یه مرد یه مرد که به یه ماشین مدل بالا تکیه داده.. آره خودش بود .. باراد بود.. یه باغ بود ..مهمونی..منو به خودش فشار داد .. قبرستون.. بالای قبر وایستاده بودیم.. یه اسم.. سوگند..سوگند .. یه نفر دیگم بود.. اسمشو صدا زدم.. تیرداد.. تیرداد..یه دفعه یه جرقه تو ذهنم روشن شد. نگاش کردم. – سوگند .. تیرداد! یادم میاد.. یه پوفی کرد و گفت : خسته نباشی. همه ی اینارو تو چشای من دیدی؟ خوبه نگفتم به لبم نگاه کنی وگرنه معلوم نبود کیا بیاد میاوردی!… پس من چی؟ من به یادت نمیاد؟ – تورو.. می بینم ولی .. نه..ما باهم نسبتی داریم؟ پشتمو کردم بهش – چرا هروقت میبینمت قلبم میاد تو دهنم .. چرا وقتی جلومی دست و پام گم می کنم.. چرا هر لحظه بیشتر میل به ب*و*س*ی*د*ن*ت دارم .. برگشتم سمتش. – تو کی هستی؟.. چرا ازهمون اول.. – هیسسس! دوباره صورتم تو دستش گرفت. – چهارسال قبل من و تو به خاطر یه مسائلی باهم ازدواج کردیم.. ازدواج که نه یه صیغه ی محرمیت ساده بود اونم فقط به خاطر اصرار مامانت.. تو قرار بود زندگی سیاه منو عوض کنی.. یه نفس عمیق کشید. یه ماه گذشت و وابستگی من به تو هرلحظه بیشتر بیشتر میشد.. تا اینکه نفهمیدم کی بود که تو تیر عشقتو توی قلبم فرو کردی .. از اون لحظه به بعد بود که منتظر یه لحظه بودم تا بیشتر بهت نزدیک شم.. تا اینکه یه روز با یه چک تونستی این بهونه رو برام فراهم بیاری.. اون لحظه که تو رو تو آغوشم داشتم بهترین لحظه زندگیم بود ولی فکر نمی کردم خیلی سریع تموم شه..بعد از چند روز پدرم نهال بهم نشون داد.. فکر می کرد با اینکار منو خوشحال می کنه ولی نمی دونست که فقط نفرتم بیشتر بیشتر میکنه.. اون به خاطر یه مرد شصت ساله منو ول کرده بود… ازم خواست باهاش ازدواج کنم .. چون اون یه زن بیوه بود با کلی ثروت .. می تونست با ثروتش شرکتشو نجات بده… ولی وقتی دید کوتاه نمیام منو تهدید کرد.. گفت تورو می کشه.. منم ترسیدم نمی خواستم دیگه تورو مثل نهال از دست بدم.. کوتاه اومدم با اینکه برای خیلی سخت بود و لی ازت جدا شدم.. چند ماه بعد تورور تو ویلای یکی از دوستام دیدم.. وقتی فهمیدم بارداری یه حالی شدم.. هم خوشحال بودم و هم ناراحت.. شب که با داداشت رفتی بودی بیرون ویلا.. صدای جیغت اومد .. دویدم سمتت ولی توی راه بیهوش شدم.. صبح که پاشدم بهم گفتن جسدتو درحالی که تیکه تیکه شده بود پیدا کردن.. اون لحظه انگار تمام زندگیم نابود شد.. چهار سال .. چهارسال بود که هرروز به دنبالت توی این جنگل میومدم تا اینکه اونروز تو و روهان باهم دیدم.. آرزو کردم که کاش زن و بچم بودی.. ( پوزخندی زد) نمی دونستم اینقدر زود برابر میشه!

نمی دونستم باید اون لحظه چی کار کنم.. مغزم هنگ کرده .. همه چیزایی که می گفت خیلی برام زنده بود.. ویلا.. ازدواج.. بارداری.. نهال.. کوه .. گیج شده بودم.. – مامان! صدای جیغ روهان بود. از عالم فکر بیرون اومدم. صدای گریش میومد. یه لحظه مات به باراد نگاه کردم و لحظه ای بعد دویدم سمت روهان. داشت گریه میکرد. تنها بود . –روهان! دویدم سمتش. منو محکم بغل کرد. – کجا .. بودی؟ .. فک..کردم .. خوردنت! – کی منو بخوره؟ – گرگا.. – عزیزمی گریه نکن عشقم. بلندش کردم و بردمش توی ویلا.

************************


باراد


روی مبل نشسته بودم . داشتم به وقایع امروز فکر میکردم.. یعنی باور کرده .. میشه منو به یاد بیاره؟ بهش نگاه کردم داشت به سیاه غذا میداد. تا از جاش بلند شد سریع رومو کردم اونور. رفت تو آشپزخونه و دقیقه ای بعد با سینی قهوه برگشت. گذاشت روی میز جلوم و نشست کنارم حس کردم چیزی میخواد بپرسه. – بپرس! یهو برگشت سمتم و شروع کرد. – میشه یه خورده بیشتر برام تعریف کنی خواهش میکنم! و اینگونه بود که شروع کردم از خودم وخودشو و خانوادشو و.. براش گفتن.

**********************


روهان


الان نزدیک به یه ساعت بود که مامانم منو اورده بود بالا و خواسته بود نرم پایین. آخه چرا؟ خوب روهان.. من حوصلم سر میره! چقدر کارتون نگاه کنم.. خوب کارتونم یه حدی داره دیگه! چقدر موش و گربه ببینم.؟؟ اه ! همینطور که تلویزیون اتاق روشن بود یواشی رفتم سمت در و بازش کردم .. آهسته آهسته رفتم سمت پله ها و از اون بالا نگاشون کردم. مامانم داشت با آقاهه صحبت می کرد… یهو بغلش کرد. عمو یه لحظه مردد بود و اونم محکم تر مامان بغل کرد – .. چقدر خوشحالم که دوباره تورو تو زندگیم پیدا کردم…اگه بدونی تو این چهارسال چی بهم گذشت.. از هم جدا شدن. مامان : پس با این چیزایی که گفته مشتاق ترم هر چه زودتر خوانوادم ببینم.. دستش گذاشت روی صورتم مامانم.. – مطمئنم منو هر چه سریع تر بیاد میاری. مامانم دست باراد گرفت : امیدوارم.. یه دفعه سرفم گرفتم. بی ادب! الان چه وقت سرفه کردن. مامانم و باراد بهم نگاه کردن. دهنم تا ته باز کردم و لبخند زدم. دستام بردم پشتم و گفتم : سلام خوبین؟ مامان دستشو به سمتم گرفت و گفت : بیا کارت دارم! منم که فضووول! دویدم از پله ها پایین و پریدم روی پای مامان. – روهانی ، میدونی که تا حالا صد دفعه از مامان پرسیدی که بابام کجاست؟ کیه ؟ چی کارست؟ ولی من هر دفعه سعی کردم بهت جواب ندم خودم اضافه کردم : ماسمالیش کنی!

باراد با صدای بلندی خندید. مامانم یه دونه زد روی پام و ادامه داد:ولی حالا می خوام…

… یعنی چی ؟ الان من گیج شدم. – یعنی من باید به عمو بگم بابا؟ مامانم لپمو بوسید و گفت : دقیقا! – خوب اگه عمو بابامه پس چرا عموم ؟ باراد : چی؟ – یعنی اگه بابام پس چرا از همون اول … اه مامان! باراد با مهربونی گفت : روهان جون.. تو دوس داری من بابات بشم؟ سرمو تکون دادم. * – پس تمام! – یعنی الان تو بابامی؟ – دقیقا! هوراا! یعنی من بابا دارم! آخ جوووون! از پای مامانم پایین پرید م و خوشحال و خندان از اینکه یه بابا پیدا کردم رفتم تو اتاقم.

**************** سوگل


داشتم ظرفای ی که مونده بود میشستم و همزمان داشتم به وقایع فکر می کردم . – وای! دستاش دورم حلقه شد. – چی کار میکردی؟ چونشو گذاشت روی گودی شونم. – ظرف می شستم. – اونو که می بینم … شروع کرد به بوسیدن گردنم. یهو یه جوریم شد.. چشمام بستم. ظرفا از دستم ولو شدنتو سینک. – میشه نکنی؟ – چرا.. ت .. که منو.. یادت! – ولی نه به طور کامل.. خواهش میکنم. وایستاد. – باشه.. هر جور میلته.. و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت. یهو نمی دونم چی شد که احساس ناراحتی کردم.. انگار پشیمون شده بودم. سریع پیشبندم باز کردم و دستکشام انداختنم تو سینک و رفتم بیرون. روی مبل لم داده بود و کسل داشت تلویزیون نگاه می کرد. رفتم جلوش وایستادم. بی تفاوت نگام کرد. تلویزیون از جلو خاموش کردم و دوباره نگاش کردم. از جاش بلند شد و رفت سمت پله ها. دویدم سمتش. – قهری؟ – نه چیزی نیست! – مطمئن؟ – به من اعتماد کن.. و رفت. خواستم برگردم که یهو سر جام وایستادم. به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن.. این جمله رو قبلا شنیده بودم.. به من.. اعتماد.. یهو برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم. – باراد! برگشت سمتم. از پله ها بالا رفتم – به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن.. با تعجب نگام کرد.جلوش وایستادم. بشکن زدم. – اونروز.. توی خونه بابات .. نهال .. من ..اعتماد.. شگفت زده نگاش کردم. اونم مشتاق نگام کرد. – آره یادم میاد .. یادم !همه چی یادم میاد! تو .. نهال! پریدم و بغلش کردم. – یعنی الان همه چی یادت اومد؟ – آره دیگه خره! – واقعا؟ بلند خندیدم. یهو دستاش دورم حلقه کرد و منو از زمین بلند کرد و چرخوند. بلند تر خندیدم. – مامان.. چه خبره؟ جیش داری جیغ میزنی؟ دوباره خندیدم و گفتم : نه عزیزم برو بخواب! رفت تو اتاقش. همینطور که دستم دور گردن باراد حلقه بود پرسید : چه ربطی داره؟ – آخه هر وقت روهان دستشوییش .. حتی نذاشت ادامشو بگم. محکم ل*ب*ش*و چسبوند به ل*ب*م. منم یه خلا حس کردم که انگار با ب*و*س*ه* ی اون اون خلا پر شد.. خلا عشق! عشقی که چهارسال بود دنبالش بودم.. و حالا.. با کاری که اون کرد خاطره های زیادی یادم اومد.. همه اون شبا.. رقص عربی.. چک ..و.. ولی نذاشتم هیچ کدوم این لحظه رو خراب کنن. محکم تر به خودم فشردمش. منو بلند کرد و به سمت اتاق حرکت کرد و …

*****************


هنوزم باورم نمی شد دارم اینکارو می کنم. دستای گرم باراد توی دستام بودن. روهانم کنارم نشسته بود و داشت بیرون نگاه می کرد. – وای مامان اینجارو! همینطور که ماشین حرکت می کرد و هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد استرسم بیشتر می شد. آروم زیر گوش باراد زمزمه کردم : وای باراد من می ترسم. – از چی؟ – نمی دونم.. آخه دارم می رم خانوادم برای اولین بار ببینم.. یه حسی بهم دست داده.. – نگران نباش هیچی نمی شه! … راستی سیامند به همه خبر دادی دیگه نه؟ – آره داداش به همه گفتم. – براشون توضیح دادی دیگه نه؟ – آره از سیر تا پیاز ماجرا رو گفتم. – خوب خدا رو شکر. – خاله نازنین؟ – جانم روهان جان؟ – چقدر مونده؟ – ته اون کوچرو می بینی درست همونجا! یهو انگار دلم هری ریخت پایین. دست باراد بیشتر فشار دادم.

اصلا نمی دونستم دارم چی کار می کنیم. پله های ساختمون طی کردیم. وارد خونه شدیم.. دست و پام می لرزید. یهو با دیدن خونه تموم خاطره هام زنده شد..پله ها .. صبحونه.. همه و همه. – همین جا وایسا الان میام. گوشه دیوار کنار روهان وایستادم.

*********


باراد


وارد هال شدم. با دیدن من همه از جاشون بلند شدن. تیرداد : کجاست؟ خواهرم کو؟ روشا : باراد؟ – آروم آروم الان میاد فرصت بدین.. فقط اینو بگم که هیچ کدومتونو یادش نمیاد.. با این حال آماده این؟ مظطرب نگام کردن. همه بودن .. رامتین اینا .. روشا .. مامانم و بابام و نهال! رفتم پشت دیوار. مظطرب منو نگاه کرد. دستشو گرفتم و بردمش تو. یه لحظه همه به هم نگاه کردن . از چهرش جا خورده بودن. ناراحتی توی چشمای بابام و نهال می دیدم. اولین نفر تیراد اومد جلو. روهانم پشت مامانش قایم شده بود. رفت سمت سوگل.به هم نگاه کردن. سوگل یه قدم رفت جلو.روهان سریع اومد پیشم ودستمو گرفت. بغلش کردم. همه داشتیم به تیرداد و سوگل نگاه می کردیم. – سوگل؟ – تیر…داد! یهو همو بغل کردن. همه یه نفس راحت کشیدیم. چقدر راحت همو به خاطر اوردن! از سوگل جدا شد. – دلم برات تنگ شده بود آبجی کوچولو.. روشا : خوب حالا برو کنار نوبت منه! تیرداد معترضانه نگاش کرد. روشا براش زبون درازی کرد و سوگل برد اون سمت تیرداد اومد سمتم. به روهان نگاه کرد. بعد به من .. سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. دستشو دراز کرد. – من تیردادم. روهانم دستشو دراز کرد و گفت : منم روهانم. – نطرت چیه با هم بیشتر آشنا شیم؟ و دستشو دراز کرد. –موافقم. و روهان رفت بغل تیرداد. چشمم به نهال و سوگل افتاد. از جاش بلند شد ورفت سمت سوگل. – وای سوگل جون خودتی؟ خشنانه اونو تو بغلش گرفت. مصنوعی گریه کرد و گفت : عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده بود وقتی گفتن مردی.. – ببخشید ما هم میشناسیم؟ – آره عزیزم ما مثل خواهر بودیم! – واقعا؟ روشا : مثل سیندرلا و خواهراش! نهال بلند خندید. یهو سوگل زد وسط پوزش وفگت : صبر کن .. من تورو یادم! خنده ی نهال روی لبش خشک شد. – آره خودم گفتم مثل خواهر.. – نه .. نه ! نزدیک تر شد. – اونشب توی کوهستون.. یهو جیغ کشید. به سمتش می رفت و نهال عقب عقب می رفت. – آره تو بودی .. به وضوح یادم تو بودی که منو پرت کردی پایین.. – چی من .. – خودت تو بودی که اون سنگ پرت کردی به سمتم.. – نه من … نهال خورد به دیوار.. – دروغ نگو من یادم میاد همه رو . من که داشتم جوش میاوردم داد زدم : آره نهال؟ – من ..نه .. – جواب بده لعنتی! یهو شروع به دویدن کرد. داشت از جلوی رادین می رفت که رادین شمشیر پلاستیکیشو گرفت جلوش و نهال با سرخورد زمین. – کجا میری ای جادوگر؟ …چطور جرات کردی از دست شوالیه رادین فرار کنی؟ من رفتم سمتش و از موهاش گرفتم و بلندش کردم. – ممنونم شوالیه! – خواهش می کنم فرماندار! و نهال بردمش و انداختمش رو مبل. – حرف بزن! یه تفی انداخت روی صورتم و گفت : آره آره من بودم .. خودم با همین دستام پرتش کردم.. من بودم که سنگ به سمتش پرت کردم ( قهقه ای زد) و خوشحالم که اینکارو کردم.. نه اون و نه بچش حقشون نبود که ثروتتو صاحب شن! همش باید مال من می شد نه کس دیگه!.. یه دونه محکم خوابوندم تو گوشش. ( جـــــان جیگرم حال اومد، اینم به خاطر کسانی که خواستارکتک خوردن نهال بودن). – عوضی پست فطرت.. رفتم و دست سوگل گرفتم و همراه روهان از اونجا خارج شدیم….

************


امیر عزیزم چی کار میکنی؟ – داشتم داستان می نوشتم. – داستان چی؟ دستای ظریف عسل دور حلقه شد. – داستانی زن و شوهری که به صورت صوری باهم ازدواج می کنن و بعد از مدتی عاشق هم می شن.. اما بابا اونارو از هم جدا می کنه و بعدا می فهمن که دختره حاملس و – اسمشون چیه؟ – سوگل و باراد! – آخرش ؟ – خوشه! تلفن زنگ زد. – میرم ولی برمی گردم بقیشو بهم بگو . – باشه..

خیلی عصبانی بودم.. اصلا باورم نمی شد که نهال همچین کسی باشه.. منو بگو که به خاطرش دوسالم تباه کردم.. نگو خانم فقط دنبال پولم بوده. سوار ماشین من بودیم روهان دم گوش مامانش یواش گفت : بابا عصبانیه؟ خندم گرفت. : چرا باید باشم؟ روهان جا خورد. – اووم . خوب آخه.. – نه هیچ وقت ازم نترس! خوب؟ – اوهوم. – قربونت برم. سوگل : کجا میریم بابای مهربون؟ – خونه خودمون مامان مهربون. – پس بزن بریم…

سرانجام نهال و بقیه : نهال که به خاطر عملش یه چند سالی بهش حبس خورد.. حقشم بود زنیکه طمع کار! بابامم که به زور خانواده و سوگل با هم آتی کردیم و از سئوگلم معذرت خواست. تازه نوشم رو سرش گذاشت و حلوا حلوا کرد! روشا و تیردادم بالاخره با هزاربدبختی بعد از اینکه بابرو راضی کردیم کوتاه بیاد با هم ازدواج کردن. دو ماه بعدم سیامند و نازنین و خلاصه همه خوش و خرم زندگی کردیم. البته بعد از همه ی اون سختی هایی که کشیدیم!

دستای گرم سوگل دورم حلقه شد. داشتم بیرون نگاه می کردم. هوای بارونی.. – عشقم چی کار میکنه؟ – دارم به دختر همسایه فکر می کنم! – کدومشون؟ – همون لاغر بلونده! – ماشاالله همرم که می شناسی! برگشتم و بغلش کردم. – ولی هیچکی به پای تو که نمی رسه! صورتم بهش نزدیک کردم. – مامان غذا سرد شد! – اومدیم مامانی! – می گم سوگل؟ – بله؟ – نظرت چیه اسم روهان بزاریم پارازیت؟ خندید و گفت : خجالت بکش! – مامان؟؟ – اومدیم! تو دلم گفتم یامان! بچه پررو! علم غیب داره! –بیا زیاد به دختره فکر نکن.! شب میاد تو خوابتا! دستم گرفت و کشید. – والا اگرم بیاد شازدتون زهرمارم می کنه! یه دونه محکم زدتم و گفت : روتو برم به خدا!

پایان


برچسب زده شده با :ادامه رمان ازدواج صوری ازدواج داستان داستان ادامه دار داستان ازدواج صوری داستان دنباله دار داستان عاشقانه داستان های عاشقانه رمان عاشقانه رمان های عاشقانه قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری قسمت آخر رمان ازدواج صوری قسمت پایانی ازدواج صوری

۲۷ فروردین ۱۳۹۴


۲۶ فروردین ۱۳۹۴


آخخخی چه رمانه جالبی اشکم رو درآورد


ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

دیدگاه


نام *


ایمیل *


وبسایت


چهار  −  یک  =  .hide-if-no-js { display: none !important; }


کلیه حقوق این وب سایت متعلق به porepor.ir میباشد.




نظر شما درباره ی داستان “آرام” چیست؟



نتیجه نظرسنجی


داستان های نازخاتون | رمان آنلاین | داستان واقعی | دانلود رمان

فارسی شده توسط همیار وردپرس


قوانين باشگاه


قسمت یکی مونده به آخر


قسمت سیزده ادامه رو برو


قسمت12رسیدددددددددددددددد


قسمت یازده رو برو


اینم گذاشتممممممممممممممم


قسمت هفتمم رسیدیم


قسمت ششمممممممممممممممممممم


برو ادامه مطلب بینم چه می کنی؟؟؟


قسمت سوم نظر بدین خوب


قسمت دوم


نظر نظر نظر


دانلود رمان ازدواج اجباری


9

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *